عادت نمی کنم به نبودنت
امروز هفتم اردیبهشته
یادآور یه روز سخت
روزی که پاهام یارای تحمل جسمم رو نداشت
روزی که خط اشک روی گونه هام جا مونده بود
روزی که سقف آسمون کوتاه شده بود
روزی که نفس کشیدن دشوار شده بود
روزی که چشمام به دنبال نشانی از تو بود
نشد که سیر ببینمت روزهای آخری که بار سفر می بستی
اون روزها که دنیا دست و پاش رو از وجودت نازنینت جمع می کرد
سبک شده بودی سبک تر از همیشه
هرچند هیچگاه بار فربهی دنیا بر تنت سنگینی نکرده بود
و اسیر تعلقات دنیا نبودی ولی همیشه زنده بودی
و هنوز زندگی در عمق چشمانت سوسو می زد
وقتی رشته های امید را یک یک در دلم پاره میکردند
هنوز مهربان بودی
وقتی برای آخرین بار صدای آرامت در گوش جانم پیچید: خوبم بابا خوبم
معلومه که خوبی بابای مهربونم
همیشه خوب بودی
وقتی انگشتان محکمت رو کف دستهام می فشردی و به من امنتیت می دادی
وقتی با کلام کوتاه و ساده ت در جای جای دلم بذر اخلاق می نشاندی
وقتی با نمازهای بی ریات جای پای خدا رو در دلم باز می کردی
وقتی با تلاشت در گرمای تابستان و سرمای زمستان به من قدرت می دادی
وقتی با مسیولیت پذیریت رخوت و سستی رو از تنم بیرون می راندی
وقتی با نگاه مهربونت به مامان دوست داشتن رو به من یاد می دادی
میدونی بابا
وقتی زبری دستاتو روی پوست تنم می کشیدی تا از خواب بیدارم کنی
زبری دستات پوست تنمو خراش نمی داد بلکه مهر تو رو برای همیشه توی قلبم تزریق می کرد
بهم عشق می داد بهم پدر می داد
تا وقتهایی که نیستی باز هم احساست کنم
مثل این روزا که نیستی ولی من به نبودنت عادت نمی کنم
مثل امروز که یادآور چهارمین سالروز رفتنته
ولی من نبودنتو باور نمی کنم
چیزی از تو توی وجود من جا مونده که خود تویی
پس هیچ وقت به نبودنت عادت نمی کنم
این روزها
روزهایی که خانه از صدای گرم تو پر بود را دلتنگم
لحظه های پرشور نگاهت که خون به رگهای زندگیم می داد را بی تابم
صدای آرام قدمهایت که سکوت دلم می شکست را مشتاقم
سایه حضورت در آنسوی درهای شیشه ای را منتظرم
...
این روزها میهمان چند روزه اند
تا تو بیایی و عطر حضورت دلهای مشتاق این خانه را آرام کند
و رنگین کمان نگاهت بالهای فرشتگان را به پرواز درآورد
و آنگاه که سحرگاه خواب آلوده را با صدای اذان به وجد می آوری
و صف کوچک دلهایمان را اقامه می بندی
باز بوی دعا، عطرآگین کند آسمان بی انتهای خدا را
...
این روزها صدای تو را تکرار می کنم
در لالائیه کودکانه شب هنگام
در قصه های دلیرانه مردان بزرگ
و در زمزمه باد، تا گوش صحرا را نوازش کند
و دل دریا را به تلاطم آورد
تا موجهای بی تاب بر انتظار ساحل بوسه زنند
و طعم نمکین کنار را برای همیشه با خود همراه کنند
و قصه های تو را چون دُر در دل صدفهای لب بسته پنهان سازند
شاید روزی در تور صیادی به ساحل باز گردند
و آویزه گوش فرزندانمان باشند
...
این روزها نوازشهای دستانم را به گلهای باغچه سپرده ام
تا خالی حضورت را تاب بیاورند
و مژده بهار را در گوش غنچه ها نجوا کنند
تا برگها رنگ پاییز را در زلال شبنم صیقل دهند
و میوه ها وام دار شیرینی حضور تو باشند
...
این روزها
چشمانم جای پاهای تو را بر سنگفرش خیال دنبال می کند
گوشهایم صدای آرام تو را در ناقوس زمان زنگ می زند
لبهایم درسهای تو را در کلاس محبتت زمزمه می کند
و قلبم باز از عشق تو سرشار می شود
...
این روزها
در گذرند
با تأنی ...
تا تو بیایی
و میهمان دل قاصدکها شوی
که تو را بیصبرانه به انتظار نشسته اند
این روزها
روزهای آفتابی!
تابستان کودکیم مرا به دنیایی می برد که با آن غریبه بودم
همانجا که پر بود از عطر خاک و میوه های نارس
و صدای کودکانی که در تاریکی شب
به دنبال گنجشکان بودند
در لابلای برگهای انبوه درختان چنار
و صدای پای آب که تو را به خنکی رودخانه دعوت می کرد
آنجا که سهراب نبود، پس آب را گل می کردند
تا گرمای کویر را طاقت بیاورد
و در پایین دستهای دور
زمینهای تشنه را سیراب کند
همانجا که پرده ای از غبار چهره زیبای انسانها را پوشانده بود
و تو نمی دیدی دلهای نازکی را
که درد نان داشت
ولی چشمها شیشه ای بود
به رنگ آیینه
برق خورشید را باز می تاباند به گندمزارها
تا خوشه ها دشت ها را طلایی کنند
زنان آتش به سینه داغ تنورها بیندازند
سفره ها بوی نان را فراموش نکنند
و کودکان لبخند را
گه گاه می بارید ابرهای دلتنگی
در فراق عزیزی که بدرقه اش می کردند به سادگی
همان وقتها که در بهشت کوچک بالای تپه
دور هم جمع می شدند
آنجا سنگهای مرمر سیاه و گلاب نبود
پس قبرهای خاکی پسران و پدرانشان را با اشک می شستند
و با تلاوت فاتحه ای عطرآگینش می کردند
و فانوسها شب زنده دار میهمانان تازه وارد می شدند
آسمان شب را هرگز فراموش نمی کنم
پر بود از دانه های طلایی و براق
وقتی زیر بی سقف ایوان دراز می کشیدیم
سرگرمی کودکانه امان یافتن خوشه پروین بود و
رازهای نهفته همسایگانش
که برایمان قصه می گفتند
با صدای پیرمردی که چشمان ریز و چشمک زنش ما را به یاد ستاره ها می انداخت
و صدای خسته اش زمزمه باد بود
بر خنکای وجودمان
قصه امیرارسلان نامدار
قصه دختر شاه پریون
قصه حسین کرد شبستری
قصه گل ممد
سیراب می شدیم از خوابهای کودکی
که پر بود از قصه های ناتمام شب های گذشته
صبح ها همیشه عاشق بودم
عاشق قهرمانهای قصه های پیرمرد
همانها که اشک را با دلم آشتی می دادند
و لبخند را بر لبانم جاری
هر روز دلم را فراخ تر می دیدم
و مومن می شدم به روزهای آفتابی
نظرات ()
