روزهای آفتابی!
تابستان کودکیم مرا به دنیایی می برد که با آن غریبه بودم
همانجا که پر بود از عطر خاک و میوه های نارس
و صدای کودکانی که در تاریکی شب
به دنبال گنجشکان بودند
در لابلای برگهای درخت چنار
و صدای پای آب که تو را به خنکی رودخانه دعوت می کرد
آنجا که سهراب نبود، پس آب را گل می کردند
تا گرمای کویر را طاقت بیاورد
و در پایین دستهای دور
زمینهای تشنه را سیراب کند
همانجا که پرده ای از غبار چهره زیبای انسانها را پوشانده بود
و تو نمی دیدی دلهای نازکی را
که درد نان داشت
ولی چشمها شیشه ای بود
به رنگ آیینه
برق خورشید را باز می تاباند به گندمزارها
تا خوشه ها دشت ها را طلایی کنند
و زنان آتش به سینه داغ تنورها بیندازند
و سفره ها بوی نان را فراموش نکنند
و کودکان لبخند را
گه گاه می بارید ابرهای دلتنگی
در فراق عزیزی که بدرقه اش می کردند به سادگی
همان وقتها که در بهشت کوچک بالای تپه
دور هم جمع می شدند
آنجا سنگهای مرمر سیاه و گلاب نبود
پس قبرهای خاکی پسران و پدرانشان را با اشک می شستند
و با تلاوت فاتحه ای عطرآگینش می کردند
و فانوسها شب زنده دار میهمانان تازه وارد می شدند
آسمان شب را هرگز فراموش نمی کنم
پر بود از دانه های طلایی و براق
که وقتی زیر بی سقف ایوان دراز می کشیدیم
سرگرمی کودکانه امان یافتن راز آنها بود
که برایمان قصه می گفتند
با صدای پیرمردی که چشمان ریز و چشمک زنش ما را به یاد ستاره ها می انداخت
و صدای خسته اش زمزمه باد بود
بر خنکای وجودمان
قصه امیرارسلان نامدار
قصه دختر شاه پریون
قصه حسین کرد شبستری
قصه گل ممد
سیراب می شدیم از خوابهای کودکی
که پر بود از قصه های ناتمام شب های گذشته
صبح ها همیشه عاشق بودم
عاشق قهرمانهای قصه های پیرمرد
همانها که اشک را با دلم آشتی می دادند
و لبخند را بر لبانم جاری
هر روز دلم را فراخ تر می دیدم
و مومن می شدم به روزهای آفتابی
زمستان
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است (مهدی اخوان ثالث)
زن، مرد یا انسان!
به نام وجودی که انس آفرید
زن و مرد را از یه جنس آفرید
به او چشم و گوش و سر و دست داد
دل و دین،شرف،غیرت و عقل داد
در او جان دمید تا که جاری شود
به او ره نمود تا که راهی شود
به او نان داد و به او نام داد
به او رسم انسان بودن یاد داد
به زن نرمی و عشق را هدیه کرد
به مردان پیمبر شدن عرضه کرد
ولی هر دو از جنس گِل جنس نور
که با هم بمانند تا روز گور
بخندند با هم به وقت خوشی
بگریند در لحظه های بد ناخوشی
که همدل و همسر بمانند در زندگی
که مسرور باشند به آزادی و بندگی
ولی حیف و صد حیف که این ناسپاس
نداست راز خدایی شدن در کجاست
چرا قدرت و زور و زر دارد او؟
چرا در فلک جای پا دارد او؟
که در سرزمین پادشاهی کند!
که در آسمانها خدایی کند!
نه این و نه آن است سِرّ تویی
که بی رنگ باشد دل چون تویی
ولی او به دنبال اثبات خود در جهان
همی لاف می زد منم برتر از دیگران
ندانست انسان بُدن راز اوست
نه این رسم و راهی که در کار اوست
نه جنس و نه رنگ و نه شکل
که تقوای دل، رمز احیای توست
نظرات ()
